
این روزها تنها یک چیز کم شده است مادرم اینجا دیگر کم می آورم. بغض مثل یک غده سرطانی تمام گلویم را می گیرد. پای لپ تاپ نشسته بودم. چه چیزی میدیدم و می خندیدم نمی دانم. اما بعد انگار خودم را دیدم که چطور لبخند می زنم. زمان کش آمد. چند ثانیه شد نمی دانم. انگار یک موج بزرگ بالای سر دیدم. باید داد می زدم و فرار می کردم. مرگ یک موج بزرگ است که آدم ها را با خود می برد. مرگ بی رحمانه ترین قسمت دنیاس...
ادامه مطلب