غریب بودن کلمه سنگینی است. غربت را میتوانی در خارج و به دور از خانواده و دوستان باشی و یا در کنارشان همچنان احساس غربت کنی. دل که پژمرد دیگر برایت فرقی نمیکند کجا باشی و مشغول چه کاری.
به جایی می رسی که دیگر فقط گذر عمر را می شماری تا روزی نوبت تو نیز برسد و از این کابوس زندگی رهایی یابی. تمام شوی. بخوابی برای همیشه. همیشه ای که دیگر بیدار شدنی در کار نیست.
قهوه ای که تلخ باشد دیگر با هیچ شکری شیرین نمیشود. مثال زندگی من است. تلخی در زندگی من عجین شده است. وقتی برگه های گذشته را ورق می زنم می بینم چیزی جز تلخی عایدم نبوده است. نه من. بلکه برای همه. زندگی فی النفسه تلخ و سخت است. تنها چیزی که تو را امیدوار نگه میدارد؛ امید به مرگ است. میدانی بعد از مرگ دیگر درد ها تمام میشوند... احساساتی که در دلت سنگینی می کنند روزی به پایان خواهد رسید...
وای....
وای از آن روزی که تناسخ شود. و تو به این دنیا در کالبد دیگری باز گردی. آن موقع هست که چرخه تلخی همانند پیله ای تورا در برگرفته و رهایت نخواهد کرد. تکرار می شوی تا ابد. این تکرار شدن من را می ترساند.