مادرم

خرید بک لینک
این روزها تنها یک چیز کم شده است

مادرم

اینجا دیگر کم می آورم. بغض مثل یک غده سرطانی تمام گلویم را می گیرد. پای لپ تاپ نشسته بودم. چه چیزی میدیدم و می خندیدم نمی دانم. اما بعد انگار خودم را دیدم که چطور لبخند می زنم. زمان کش آمد. چند ثانیه شد نمی دانم. انگار یک موج بزرگ بالای سر دیدم. باید داد می زدم و فرار می کردم.

مرگ یک موج بزرگ است که آدم ها را با خود می برد. مرگ بی رحمانه ترین قسمت دنیاست.

بعد از شنیدن خبر فرار کردم. از خودم. ازشنیدن خبر فرار کردم.

راه می رفتم. چند ثانیه سکوت می کردم و داد میزدم. مادرم مرده بود. حالا بهتر می فهمم مادرم مرده است. وقتی نوجوان بودم گاهی شب ها از خواب می پریدم و سرم را روی سینه مادرم می گذاشتم تا صدای تپیدن قلبش بشنوم. کابوس نبودنش آنقدر وحشتناک بود که می توانست خواب سنگین مرا آشفته کند.

فهم من از زن ها مرا از مادرم دور کرد. مادر؛ مادر بود زن نبود. و بعدها هرچه بیشتر در زن ها غرق شدم بیشتر در جستجوی مادرم در آنها بودم و نمی یافتم.

از این به بعد زندگیم شکل دیگری به خود می گیرد. زندگی اینگونه است. بی رحم و سخت.

زندگی چیزی نیست جز روایت دویدن های مداوم و شادی های کوتاه و غم های عمیق و البته مرگ.

+ نوشته شده در ساعت   توسط Unknown |
رویای من...

ما را در سایت رویای من دنبال می‌کنید

برچسب: مادرم, نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 22:34

صفحه بندی