میدانی جدایی به یک اندازه برایمان سخت بود. هولناک بود. در ریسمان بچگی گیر افتاده بودی. بسان جوانی بودیم که غرور جوانیش مجالی بر عشق بازی های کودکانه نمی داد. بزرگ شده ایم. کنون می دانیم که زندگی داستان سرایی قهار است. شاید هم می دانیم که داستانی دیگر به داستان زندگی افزودن مجال نفس کشیدن را هم خواهد ربود. زندگی فی النفسه سخت و دشوار است. در نفس زندگی موجودی به نام مرگ می زیید که هر آن تو را در بر خواهد کشید. این را زمانی فهمیدم که مرگ مادرم را بلعید. فهمیدم که از پس این زندگی موجودی درنده خویی تو را با همه خوب و بدیت قورت خواهد داد. کنون دیگر به دنبال داستان نیستم. قبلا هم نبودم. همیشه زندگی ام ساده و به دور از پیچیدگی که انسان ها برای خودشان میبافند بود. کنون نیز این چنین است. فقط دورانی را به یاد دارم که داستان سرایی می کردم. آنگونه بوده ام چراکه غرورم شکسته بود. مجال حرف زدن گرفته شده بود. همانند سربازی در میدان جنگ خود را میدیدم که هیچ سلاحی با خود نداشت. از اسارت می ترسید. این ترس سبب می شد داستان زندگی اش را بنویسد. بخشی از داستان او را به فرار از جنگ هدایت میکرد. مقاومتی نکرد و داستان را ادامه داد. و تا انتهای قصه اش رفت. قصه ای که انتها نداشت. قصه ای که هر روز کش می آمد و او را به مرور ورق به ورق آن داستان می کشاند.
میدانم که زن ها موجودات مقدسی در این حیات می باشند. چراکه خود در دامان فرشته ای بزرگ شدم که هیچ وقت برایم دیگر تکرار نخواهد شد. ولی میخواهم. با تمام وجود تمنا خواهم کرد که هیج وقت و هیچ زمان به غرور یک مرد دست اندازی نکنیم. چرا که آن همه ی دارایی مرد می باشد. اگر روزی غرور مردی را شکستیم؛ هیچوقت به دنبال آن مرد دیگر نگردیم. چرا که آن مرد دیگر نایی نخواهد داشت تا به چشمان شما نگاه کند. حتی اگر عشق اش باشید. غرور مردان نیز بسیار شکننده است همچون قلب شما.
+ نوشته شده در ساعت   توسط Unknown
|
رویای من...
ما را در سایت رویای من دنبال میکنید
برچسب: غرور,
نویسنده:
بازدید: 35
تاريخ: يکشنبه
26 شهريور
1396 ساعت: 22:34